اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت یک :
_ آسمونو میبینی چقدر صافه؟ ولی داره نم نم بارون میاد.
_ من بهش نمیگم بارون. اینا بارون نیستن.
_ پس چی ان؟
_ بنظرم اشکن...اشکهای ماه.
_ ولی ماه چرا باید گریه کنه؟
_ شاید یه قصهی قدیمی یادش اومده. یه عشق کهنه
یا یک قول فراموششده...
بنام خدا
رعد و برق چون تیغهای آتشین، دل ابرهای سیاه را میشکافت و غرش سهمگینش در آسمان شب، همچون ناقوس مرگ طنین انداز بود.
هر بار که برق میزد، عمارت عظیم برای لحظهای در نور غریب و سردی فرو میرفت و باز در تاریکی مطلق غرق میشد.
صدای سقوط قطرات تیز و سریع باران درون حوض بزرگِ میان حیاط عمارت با واق واق سگان نگهبان هارمونی دلهره آوری ایجاد کرده بود.
جعبه فلزی سیگار را از روی میز برداشت و درش را گشود.
با خونسردی سیگاری گوشه لبش گذاشت و با قدمهای آرام جلوی پنجره اتاق قرار گرفت.
فندک نقره ای از جیب شلوارش بیرون کشید. سرش را کمی خم کرد و ابروهایش به هم نزدیک شدند. سیگار را آتش زد و کام طولانی از آن گرفت.
خیره به منظره بارانی حیاط عمارت دود را از دهانش بیرون فرستاد.
چهره خالی از احساسش در میان هاله ای از دودهای خاکستری فرو رفت.
سیگار را نزدیک لبهایش برد و چشمهایش را تنگ کرد
چند تار از موهای مشکیاش روی پیشانیاش ریخته بود. با سرانگشت، موها را به عقب راند.
دود را از دهانش بیرون فرستاد و گفت :
_ راست میگن زبون رعیت و کلفت فقط ترکه و فلکه. مگه نگفتم حق نداری بهم نزدیک بشی؟
قامت بلند و تنومندش مقابل پنجره اتاق همچون هاله ای تاریک در برابر روشنایی رعد و برق خودنمایی میکرد.
سیگار نیمه جان را روی شیشه پنجره خاموش کرد. یک دستش را توی جیب شلوارش برد و نگاه نافذش را معطوف به قالی ابریشم زیر پایش کرد.
_ روز نزده جول و پلاستو جمع میکنی گم میشی از خونه من بیرون فهمیدی؟
روی پیشانی اش عرق نشسته بود. قفسه سینه اش سنگین بالا و پایین میرفت و گوشهایش سرخ شده بودند.
ناگهان صدایش را بالا برد و فریاد زد :
_ مگه من با تو نیستم؟
برگشت و با چشمهای به خون نشسته به زنی که وسط اتاق روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
چشمهای زن باز بود جوری که انگار ماتش برده باشد. سرخی خون راه افتاده از سرش با قرمزی قالیچه ابریشمی در هم آمیخته بود و دهانش نیمه باز مانده بود.
دندانهایش را روی هم سابید و عضلات فکش منقبض شد.
بخاطر نمی آورد چه شده...
یادش نمی آمد یک ساعت پیش یا حتی چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده که اکنون زن به این روز افتاده است...فقط میدانست خشمگین است بیشتر از چیزی که تصورش را بکنی...
ناگهان با صدای فریاد دیوانه واری به سمت میز هجوم برد و تمام وسایل چیده شده روی آن را با یک حرکت روی زمین ریخت.
_ نباید نزدیک من میومدی. نباید...مگه نگفتم بهم نزدیک نشو؟ نگفتم کسی بهم نزدیک نشه؟
مشت محکمش را روی سطح شیشه ای میز فرود آورد و شیشه ضخیم با صدای رعب آوری شکست.
نفس نفس زنان ایستاد و دستش پایین افتاد.
انگشت های دستش خراش برداشت و قطرات خون از سر انگشتانش روی قالی چکید. اما اعتنایی نکرد.
مشتهایش را محکمتر گره کرد و گفت:
_ نباید نزدیک میشدی.
پیراهن سفید تنش زیر آن جلیقه قهوه ای خیس عرق شده بود و نگاهش به صورت زن خیره مانده بود. زنی که هیچ گناهی نداشت و فقط کلفتی بیچاره بود.
روی صندلی پشت میز نشست. با دستهای لرزان، سیگار دیگری بیرون کشید و روشن کرد.
در ناگهان با ضرب باز شد.
— صدای چی بود؟!
شاهرخ بود. با چهره سراسیمه و چشمهایی که از تعجب درشت شده بود. لباس خواب به تن داشت و یک دستش روی دستگیره در بود. کمتر پیش می آمد با این ظاهر در عمارت تردد کند. او همیشه لباس رسمی و مرتب به تن داشت مثل برادرش.
مادرشان از کودکی به آنها آموخته بود آراسته و درخور شأن لباس بپوشند.
دود سیگار را بهآرامی بیرون داد و بیآنکه پاسخی بدهد، به شیون قطرات باران روی شیشه پنجره اتاق چشم دوخت.
چهره خونسردی که داشت با لرزش کنترل نشده دستانش پارادوکسی عجیب و خوفناک ایجاد کرده بود.
نگاه شاهرخ به سمت میز رفت. میز بزرگ و کنده کاری شده ای که از چوب محکم گردو ساخته شده بود.
لبه میز قرمزی خون خودنمایی میکرد. مسیر نگاهش به سمت پایین کشیده شد و با دیدن جنازه زنی در خون غلتیده دستش از روی دستگیره در پایین افتاد.
وحشت زده گفت :
_ تو...باز چیکار کردی؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Mia
0من این رمان رو از خودتون تهیه کردم ولی خواستم اینجا نظرم رو بنویسم میتونم واقعا بگم محشر بود 🤩❤️و امیدوارم حانیه جان این رمانت چاپ بشه تا بتونم چاپ شده تو کتابخونم داشته باشم و چند بار بخونمش 🥹🩷🤍
۳ ماه پیشمهسا
2متن با این آهنگ چه خوب مچ شدهههه😍
۴ ماه پیشدیا
5آخیش...از اون قلم ها که دوست دارم. ازونا که حس میکنی وسط یه صحنه ی فیلم هستی! نه اونقدر ادبی که حس و حال رو بگیره نه اونقدر آبکی که دلت نخواد ادامه بدی داستان رو
۶ ماه پیشتا اینجا خیلی جالبه
1تا اینجا خیلی جالبه رومانی خوبی بود
۸ ماه پیشخیلی قشنگههه
0خیلی قشنگهه😃
۱۰ ماه پیشپرنسس
1تا اینجا ک خوب بوده بقیه رو بخونم ببینم چطوره🥹
۱۱ ماه پیشتا اینجا که قشنگ بود
2صدای آهنگ هم خیلی باهاش هم خونی داشت
۱۱ ماه پیشلیلا جعفری
1با هیجان داستان شروع شد🥰❤️
۱۱ ماه پیشbano
1از اول جالبه
۱۱ ماه پیشآرمی رمان خون
0قشنگ و زیباست تا الان
۱۱ ماه پیشMooop
0سبکشو دوس دارم
۱۲ ماه پیشفاطمه
0حتما خیلی جالب به نظر میاد
۱۲ ماه پیشفاطمه
0ماه چهره چون سختی زیادی داره
۱۲ ماه پیششیرین
1هنوز نمی دونم ولی احساس میکنم رمان قشنگیه
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0تا اینجا که دوستش داشتم آهنگش قشنگ وایب همونجا رو داد انگار وسط یه فیلم😍✨