اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت هفده :
سینی صبحانه را از پشت در برداشت و ناامیدانه به محتویاتش نگاه کرد. همهشان دست نخورده بودند.
آه از نهادش بلند شد و با لبهای آویزان از پلهها پایین رفت. به طبقه دوم که رسید نگاهی به راه پله منتهی به سالن همکف انداخت.
ایستاد. استکان چای سرد شده را سر کشید، به گردوهای توی بشقاب چنگ زد و مشتش را پر کرد و فوراً همه را توی دهانش ریخت.
اگر خاتون میدید صبحانه دست نخورده سؤال پیچش می
لطفا صبر کنید...
