اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت ششم :
احمد از سر راه کنار رفت. ماه چهره چادرش را تنگ گرفت و به سمت خانه قدم تند کرد.
احمد با حرص دستش را مشت کرد و به رفتنش چشم دوخت.
- بالاخره چه امروز چه فردا مجبور میشی خودت با پای خودت بیای. حالا بشین و تماشا کن.
گویا احمد زیادی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

تینا
2عالی بود خسته نباشیبی نویسندههه