اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت دوم :
روی دو زانو نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
عطر میخک و بهارنارنج روی پیراهنش باعث میشد دلهره اش آرامتر شود.
طلعت دستش را روی سر دخترک گذاشت و عاجزانه گفت:
- اسمش ماه چهره است. به خدا از هر انگشتش یه هنر میباره. لباس میشوره، کارگری میکنه، اصلا هرکاری که از دست یه مرد برمیاد انجام میده. نگاه به جثه ضعیفش نندازید از بچگی کار کرده ورزیده شده بخدا.
ماه چهره مضطرب بود. قلبش در سینه بی قراری میکرد. میترسید اصرارهای مادرش بی ثمر واقع شود و مرد قبول نکند او را به شهر ببرد.
چشمهای درشتش را از گلیم کهنه گرفت و به سمت مرد سبزه رویی که مقابلش نشسته بود سوق داد.
نامش خلیل پاسبان بود. وانت فورد درب و داغانی داشت که با آن به شهر رفت و آمد میکرد.
میگفتند برای بزرگان و درباریان کارگر میبرد.
از خانواده های کم بضاعت پول دریافت میکرد و فرزندانشان را برای کار به شهر یا شهرستانهای اطراف میبرد.
یک چشمش نابینا بود و چشم سالمش هم درست نمیدید. بچه ها به او خلیل یک چشم میگفتند و هر وقت میدیدنش پا به فرار میگذاشتند.
هر مادری که میخواست فرزندش را بترساند او را تهدید به فرستادنش پیش خلیل یک چشم میکرد.
خلیل استکان کمر باریک چای را از توی نعلبکی برداشت. انگشت لاغر و تیره اش را درون قندان چرخاند و درشتترینشان را برچید. قند را توی نعلبکی انداخت و با چرخاندن ته لیوان توی نعلبکی آن را حل کرد.
- چند سالته؟
طلعت چشمهایش را ریز کرد و به ماه چهره نگاهی انداخت:
- هیجده نوزده سالشه.
ماه چهره لبهای خشکش را تکان داد تا بگوید نوزده سال، اما منصرف شد. صدایی از گلویش بیرون نمی آمد و اضطراب دهانش را مهر و موم کرده بود.
خلیل درحالی که به ماه چهره خیره بود با یک دستش استکان چای را نگه داشت و با دست دیگرش نعلبکی را به لبهایش نزدیک کرد و هورت کشید.
- سَوات موات داری؟
طلعت زودتر از ماه چهره برای پاسخ دادن پیش دستی کرد:
- بله آقا. سواد خوندن نوشتن داره.
- اکابر رفتی؟
طلعت اخمهایش را درهم کشید و نگاهش را به زمین داد. چادرش را زیر گلویش محکم کرد و گفت:
- نه. آقاش گفت چه معنی داره دختر شب بره اکابر. خودش یاد گرفته. بچم زبر و زرنگه.
خلیل صدایش را بالا برد و تشر زد:
- مگه خودش زبون نداره؟
طلعت سراسیمه شد و ماه چهره بیشتر سرش را درون یقهاش فرو برد.
- چرا آقا داره. خوش سر زبونم هست... حجب و حیاش زیاده روش نمیشه حرف بزنه. ماه چهره ننه یه چیزی بگو.
ماه چهره آب دهانش را به سختی فرو داد و سرش را بالا گرفت.
نگاهش به چهره شکسته مادرش افتاد که لبخندی مضطرب بر لب دارد و چادر گل درشت سرمهای را محکم زیر گلویش جمع کرده.
لبهایش را با نوک زبان خیس کرد و رو به خلیل پاسبان گفت:
- من... هرکاری که بگید میکنم. کارگری میکنم، رخت میشورم، پخت و پزم بلدم.
خلیل استکان چای و نعلبکی را روی زمین گذاشت. دستش را توی هوا تکان داد و آمرانه گفت:
- من کارگر جلب میخوام. دخترای موس موس کنِ ضعیف بدرد من نمیخورن. از کارگر پاچه ورمالیده و زبون درازم خوشم نمیاد. ارباب که صدات زد باید به تاخت بری برای خدمتگزاری. صدات نکرد؛ لال باشی و سرت به کار خودت باشه.
- چشم هرچی شما بگید.
- من نه خنگ خدا، اربابت.
به صورت یکه خورده ماه چهره نگاه کرد و قهقهه زد.
دندانهای جلویش یکی در میان افتاده بودند و همین ظاهر ترسناکی به او میداد. دقیقا شبیه به توصیف بچه ها از خلیل یک چشم.
طلعت لبه چادرش را جلوی دهانش گرفت و اغراق آمیز به شوخی خلیل پاسبان خندید.
با آرنجش به دست ماه چهره نیش زد و او لبهایش را کش داد و لبخند تصنعی زد.
خلیل پاسبان ته مانده چای داخل استکان را سر کشید و از جایش برخاست.
- فردا صبح خروس خون دم کوچه منتظر باش. من با وانت فورد میام. جل و پلاس اضافی برنمیداری فقط یه لباس گرم بردار، گفتن کوه و کمر برف اومده نَچایی.
- چشم.
به سمت در قدم برداشت.
طلعت فورا بلند شد و دنبالش راه افتاد:
- دستت درد نکنه آقا خلیل. الهی خیر ببینی.
او بدون اینکه برگردد دستش را بالا گرفت و از خانه خارج شد. طلعت برای بدرقه تا درِ حیاط دنبالش رفت.
ماه چهره برای لحظهای به در نیمه باز خانه خیره ماند. از شدت استرس دلش میپیچید و رنگش مهتابی شده بود. صدای بازی بچهها از بیرون شنیده میشد و برادر کوچکش توی اتاق خوابیده بود.
به آرامی به سمت در اتاق قدم برداشت و آن را هول داد. درِ چوبی با صدای ناله ضعیفی روی لولا چرخید و باز شد.
پدرش به دیوار تکیه داده بود. گمان میکرد او خوابیده باشد اما بیدار بود.
درون چهره آفتاب سوخته و شکسته اش دلخوری و شرم موج میزد. پای سمت چپش با چوبهای کوتاه عمودی و پارچه سفید بانداژ شده بود و یک بالشت هم زیرش بود.
دو ماه پیش شکسته بند موقع جا انداختن پایش به او گفته بود نباید تا مدتی به آن سخت بگیرد اما به خرجش نرفت که نرفت.
شغلش ساخت تنور برای اهالی روستا بود. به خانه مردم میرفت و برایشان تنور میساخت.
ناگزیر ساعتها گل لگد میکرد و از این راه امرار معاش میکرد. این شد که درد پا امانش را برید و طبیب بعد از معاینه گفت برای بهبودی کامل نباید از جایش تکان بخورد.
- رفت؟
ماه چهره وارد اتاق شد و کنار برادرش نشست. پسرک در خواب ناز به سر میبرد و نیمی از صورتش روی بالشت جمع بود.
در جواب پدر گفت:
- آره رفت. گفت فردا آماده باشم میاد دنبالم.
نگاه پدر تلخ شد و دستهایش را روی شکمش جمع کرد:
- میمردم بهتر بود. لااقل نمیدیدم که فرستادمت کارگری.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرناز
1خیلی جذابه
۹ ماه پیشمبینا
2آخی دلم برا باباش سوخت🥺
۱۲ ماه پیشنیوشا
1رمان قشنگیه و مپل ماتیلدا اشک آدم را در میاره
۱ سال پیشامیر
2خیلی هیجان دارم و میخوام بدونم تهش چی میشه
۱ سال پیشفاطمه
0به نظرم تا اینجا رمان خوبی بود
۱ سال پیشماه پری
0عالی نوشته شده قلم تان رسا
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت🦋😘
۱ سال پیشمهتاب
2واقعا عالیه ، دستتون درد نکنه، خسته نباشید، پارت 3، شخیصت پدر
۱ سال پیشنگار
5عالی نوشته شد
۱ سال پیشسارا
5عالی بود خیلی
۱ سال پیشپروانه
4سرنوشت تلخ ادمهای بیچاره
۱ سال پیشفن چند ساله حانیا
7امان از بیماری و فقر! چقدر بده پدر شرمنده ی زن و بچه اش بشه😢
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سروین
0عالی بود قلم خوبی دارین .