پارت چهارده :

****
ماشین را خاموش کرد و خمیازه‌ای کشید.
نور ضعیفِ چراغِ چند خانه‌ در دور دست، مثل نفس‌های آخر شمع، در دل تاریکی سو سو می‌زد و اطرافش را ظلمات محض فرا گرفته بود.
باد شدیدی وزید و به خودش لرزید. در را باز کرد و پیاده شد. صدایش را بالا برد و گفت:
- دختر... دختر! بیدار شو رسیدیم. بس نیست این همه خواب؟
گردنش را به چپ و راست چرخاند. انگشتان دستش را میان هم برد و خودش را کش داد. است

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sajede

    1

    عالی بود این پارت مرسی از نویسنده عزیز قلمتون مانا🌹🙏

    ۶ ماه پیش
  • زهرایی

    1

    عالی خیلی خوب

    ۷ ماه پیش
  • رزا

    1

    عالییییی مشخصه خیلی باسواد هستین

    ۷ ماه پیش
  • دریا

    1

    خیلی کتاب خوبیی هست خیلی حس ایران رو میده حس قشنگی می ده انگار توی ایران قدیم هستی ❤️❤️ عالیهه ممنون از حانیا بصری عزیز 🍓❤️

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    1

    محشره مرسی

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!