اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت هشتم :
دل و رودهاش از دلهره به هم میپیچید. رنگ به رو نداشت. با چشمهایی که دو دو میزد، نگاهش را از فخری گرفت و فکر کرد. به خانوادهاش، پای شکستهی پدرش، پیشنهاد احمد و حرفهای خلیل پاسبان دربارهی سختی کار در شهرستان.
دندانهایش را روی هم فشرد. مص ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

پرنیان
0چرا باید ماه چهره به اینکه فخری داشت جلوش جون میداد یی تفاوت باشه فکر میکردم دختر خوبیه