طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و بیست و ششم :
سردرد بدی تمام سرش را میگیرد؛ انگار تمام مویرگ های مغزش ورم کردهباشد؛ انگار از خفه کردن حرفهایش خسته شدهباشد. کسی داخل ذهنش مدام فریاد میزند؛ مدام عربده میکشد و همه چیز را خورد میکند و او ساکت مانده است.
داخل کوچه قدیمیساز، کنار دیوار سیمانی پارک میکند. یونس از ماشین پیاده میشود و دستش را سایهبان چشمهای باریک شدهاش میکند و به اطراف نگاهی میاندازد.

لطفا صبر کنید...

م
1کثافت انکار می کنه،از همون کوچه یادش اومده،بالاخره به محل جنایت برگشته 😠