پارت صد و بیست و ششم :

سردرد بدی تمام سرش را می‌گیرد؛ انگار تمام مویرگ ‌‌‌‌‌های مغزش ورم کرده‌باشد؛ انگار از خفه کردن حرف‌هایش خسته شده‌باشد. کسی داخل ذهنش مدام فریاد می‌زند؛ مدام عربده می‌کشد و همه چیز را خورد می‌کند و او ساکت مانده است.
داخل کوچه قدیمی‌ساز، کنار دیوار سیمانی پارک می‌کند. یونس از ماشین پیاده می‌شود و دستش را سایه‌بان چشم‌های باریک شده‌اش می‌کند و به اطراف نگاهی می‌اندازد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کثافت انکار می کنه،از همون کوچه یادش اومده،بالاخره به محل جنایت برگشته 😠

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا همون اول کوچه یادش اومد و ترسید

    ۲ ماه پیش
کپی شد!