پارت صد و سی :


***
ریموت مزدا را می‌زند که از انتهای پارکینگ بیمارستان چشمک می‌زند، پشت رُل می‌نشیند و با عصبانیت باند روی سرش را می‌کَند و روی صندلی کنارش پرت می‌کند.
به لیست تماس‌های بی‌پاسخ مرضیه و نیایش نگاه می‌کند، چند تماس بی‌پاسخ آترا را می‌بندد و استارت می‌زند.
از وقتی که مزدا را داخل پارکینگ پارک کرده تا وقتی که نمایشگر آسانسور عدد سه را نشان بدهد، به تمام سه روز فکر کرده و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    بهش بگو چیو نمی دونه تا خیالش راحت بشه 😠

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    نمیتونه دلشو نداره

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️