طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و بیست و هفتم :
و با ابرو به دستهای یونس اشاره میکند، پوزخند که میزند مردمک چشمانش بالا میچرخند و پلک میبندد.
به پهلوی روی زمین میافتد و روی همان رد خونِ کهنهی پانزدهسال پیش را میپوشاند، یونس با ترس نزدیک میشود و آهسته تکانش میدهد:
- هی... هی!
تکتک اندامش میلرزد و فکش از ترس تق و تق بهم میخورد، رنگش بیشتر از قبل میپرد و قدمی عقب میرود که از پشت روی زمین میافتد. با اسØ

لطفا صبر کنید...

م
2یونس نبود *** بود انگار،اون چند نفر کی بودن،نکنه باز قاتل فرستادن بکشنش،یا هنوز یه ذره وجدان براش مونده کثافت قاتل و زنگ زده اورژانس 😠🤔🙏🏻