پارت صد و بیست و هفتم :

و با ابرو به دست‌های یونس اشاره می‌کند، پوزخند که می‌زند مردمک چشمانش بالا می‌چرخند و پلک می‌بندد.
به پهلوی روی زمین می‌افتد و روی همان رد خونِ کهنه‌ی پانزده‌سال پیش را می‌پوشاند، یونس با ترس نزدیک می‌شود و آهسته تکانش می‌دهد:
- هی... هی!
تک‌تک اندامش می‌لرزد و فکش از ترس تق‌ و تق بهم می‌خورد، رنگش بیشتر از قبل می‌پرد و قدمی عقب می‌رود که از پشت روی زمین می‌افتد. با اسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    یونس نبود *** بود انگار،اون چند نفر کی بودن،نکنه باز قاتل فرستادن بکشنش،یا هنوز یه ذره وجدان براش مونده کثافت قاتل و زنگ زده اورژانس 😠🤔🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اولی دزد بود دومیا امدادگرای اورژانس بودن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️