طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت هفتاد و هفتم :
هرچه لحنش آرام است؛ اما موج تنفر رنگ نگاهم را میبازد.
- اون دختر همکارمه. دوست دوران دانشگاهمه ولی هیچی بین ما نیست. باور کن...! بزار برات توضیح میدهم.
نگاه به زمین میگیرد:
- چیزی بین ما هم نیست! دیگه نمیخوام ببینمت.
بازوی دیگرش را هم میگیرم و تکانش میدهم که قطره اشکی روی گونهاش میچکد و من از این همه بهم ریختگیاش، خشکم میزند:
- حرفمو باور کن...
آترایی را تجسم

لطفا صبر کنید...

م
2این امیرحسین دیگه کی بود ابن وسط،زخمشو نبینه مرضیه 😠🥺🙏🏻