پارت هفتاد و هفتم :

هرچه لحنش آرام است؛ اما موج تنفر رنگ نگاهم را می‌بازد.
- اون دختر همکارمه. دوست دوران دانشگاهمه ولی هیچی بین ما نیست. باور کن...! بزار برات توضیح می‌دهم.
نگاه به زمین می‌گیرد:
- چیزی بین ما هم نیست! دیگه نمی‌خوام ببینمت.
بازوی دیگرش را هم می‌گیرم و تکانش می‌دهم که قطره اشکی روی گونه‌اش می‌چکد و من از این همه بهم ریختگی‌اش، خشکم می‌زند:
- حرفمو باور کن...
آترایی را تجسم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    این امیرحسین دیگه کی بود ابن وسط،زخمشو نبینه مرضیه 😠🥺🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    قراره حسابی باهاش آشنا بشی😁 پارت بعدی رو بخون

    ۳ ماه پیش
کپی شد!