پارت هفتاد و هفتم :

هرچه لحنش آرام است؛ اما موج تنفر رنگ نگاهم را می‌بازد.
- اون دختر همکارمه. دوست دوران دانشگاهمه ولی هیچی بین ما نیست. باور کن...! بزار برات توضیح می‌دهم.
نگاه به زمین می‌گیرد:
- چیزی بین ما هم نیست! دیگه نمی‌خوام ببینمت.
بازوی دیگرش را هم می‌گیرم و تکانش می‌دهم که قطره اشکی روی گونه‌اش می‌چکد و من از این همه بهم ریختگی‌اش، خشکم می‌زند:
- حرفمو باور کن...
آترایی را تجسم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    2

    این امیرحسین دیگه کی بود ابن وسط،زخمشو نبینه مرضیه 😠🥺🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    قراره حسابی باهاش آشنا بشی😁 پارت بعدی رو بخون

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️