طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت شصت و ششم :
- بابابزرگم، بابام رو بهمون برگردوند. من یه بچه شیش-هفت ساله بودم و مامانم دیگه طاقتش تموم شده بود. یادم نمیره بابابزرگم برای مامانم پدر شد و مدام بابام رو نفرین میکرد.
لبخندش تلخ میشود.
- پسر خودش رو نفرین میکرد. خلاصه اون روزا امروز خیلی تو ذهنم جا باز کرده و فردا سالگرد بابابزرگمه.
تنها گوش میدهم و او حرف میزند. قصه پدربزرگی را میگوید که دق کرد. پدربزرگی که برایش جای
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دای
0ارتباط بینشون خیلی شیرین و دوست داشتنیه یه عشق قشنگب بینشونههه❤️❤️❤️❤️❤️❤️