پارت شصت و ششم :

- بابابزرگم، بابام رو بهمون برگردوند. من یه بچه شیش-هفت ساله بودم و مامانم دیگه طاقتش تموم شده بود. یادم نمی‌ره بابابزرگم برای مامانم پدر شد و مدام بابام رو نفرین می‌کرد.
لبخندش تلخ می‌شود.
- پسر خودش رو نفرین می‌کرد. خلاصه اون روزا امروز خیلی تو ذهنم جا باز کرده و فردا سالگرد بابابزرگمه.
تنها گوش می‌دهم و او حرف می‌زند. قصه پدربزرگی را می‌گوید که دق کرد. پدربزرگی که برایش جای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دای

    0

    ارتباط بینشون خیلی شیرین و دوست داشتنیه یه عشق قشنگب بینشونههه❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • م

    1

    عجیبه این سکوت چه معنی می ده،بهش نمیومد علامت رضایت باشه 🤔🥺

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    پارت بعدی رو بخون 😁

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️