پارت دوازده :

تقه‌ای به در میخورد.
نیکداد چشمانش را به در سفید رنگ می‌دوزد و ته ریش مرتبش را دست می‌کشد.
- بفرمایین!
دختری وارد اتاق می شود. ظرف یکبار مصرف سفید به دست دارد. سلام مختصر زیرلبی می‌گوید و جلوتر می‌آید. نیکداد چشمانش را از جثه کشیده و لاغر دختر می‌گیرد و به صفحه موبایلش خیره می‌شود. مدام نام مهناز را بالا و پایین می کند؛ بلکه پیامی از او دریافت کند.
دختر ظرف را روی میز می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    بیچاره نیکداد وبیچاره تر مادرش،ازش متنفر نبوده،اون صحنه وحشتناک رو دیده دیگه روی دیدنش رو نداشته،ناخودآگاه حالش بد می شده 🥺

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    2

    خیلی قشنگگگ بود واقعا عاشق این رمان م داستانش خیلی خوبه نیکداددد وای نیکداددد خیلی دوسش دارم آقاستتت

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    2

    نیکداد الهییی بگردم واقعااا تحت فشارهههه

    ۱۱ ماه پیش
  • ساحل

    1

    خیلی قشنگگگ بود واقعا عاشق این رمان م داستانش خیلی خوبه نیکداددد وای نیکداددد خیلی دوسش دارم آقاستتت

    ۱۱ ماه پیش
  • دلیا

    2

    ممنونم نویسنده جان پارت خیلی قشنگی بود به نظرم نیکداد حق داره این همه عصبانی باشه تو پونزده سالگی یه دفعه زندگیش از هم پاشید و مادرش ازش متنفر بود اونم فقط برای اینکه اون موقع همه چی رو دید

    ۱۱ ماه پیش
  • دلیا

    2

    البته به مادرش هم حق میدم واقعا سخته فراموش کردن اون صحنه باز اگر پسرش نمیدید براش راحت تر بود اما پنج سال از نیکداد متنفر بود😭😭🥺 ظلمه واقعااا

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!