طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت دوم :
با هر تقلا باز چشمانشان مقابلم قرار میگیرد و سوهان انگشتانشان به جانم میافتد.
- محسن توروخدا نجاتم بده... .
مشت محکمی روی گونهام مینشیند که از شدت آن بیحال میشوم، با زانویم به شکم یکی از آنها میکوبم و بیتوان خودم را روی زمین میکشم.
ناخنهای کوتاهم را به دیوار و فرش میکشم که سوزش سخت شکستن یکی از آنها ضعف به تمام وجودم راه میدهد. تمام وجودم میلرزد، دو دستم را میکشند و با طناب به هم میبندد، چاقوی تیزی زیر گلویم میگذارد.
- بخوای وحشی بازی دربیاری خونتو میریزم.
- توروخدا ولم کنین... .
نیشخندی میزند و در کنار سرم روی زمین تف میاندازد.
- بدبخت ننه مرده شوهرت تو رو به بهای پولی که بهش دادیم فروخته نمیخوای بفهمی! الانم مثل موش تو اتاق قایم شده، حتی حاضر نیست بیاد کمکت کنه.
چیزی برای از دست دادن دارم؟ روحم یا قلبم؟ عشق و احساس را که پیش کش دردهایم کردهام حالا با شنیدن چنین حرفهای مرگباری، چه چیز را قربانی کنم تا نفسهایم دم و بازدم کند و در سینهام حبس نشود؟ چه چیز را سر ببرم؛ بلکه قفسه سینهام از شدت درد خنجرهای محسن تیکه پاره نشود؟
نگاه دردناکی به آنها میاندازم.
- به خدا زندگیتون رو سیاه میکنم! خدا ازتون نگذره! تا آخر عمرتون نفرین من تو زندگیتون غل و زنجیر میشه به دست و پاتون. شما مرد نیستین حیوونین! حیوون شرف داره به شماها... .
صدایم از ته چاه گلویم بیرون میآید و قدرت چندانی ندارد. همانطور که مردمکهایم از گوشه چشم به در اتاق بسته خیره شده است و قطرات اشک از کنارههای صورتم پایین میچکد، زمزمهوار میگویم:
- محسن خدا بزنه تو کمرت ایشالله به بدترین شکل ممکن بمیری پست فطرت... .
تمام نیرویم را جمع کرده و باز با زانویم به قفسه سینه همان گرگ سیاه که سایهاش رویم خیمه زدهاست، میزنم. کمی به عقب رانده میشود، ابروهایش را بیشتر در هم میکشد، تیزی چاقو را روی قفسه سینم حس میکنم که زخم میاندازد و جلو میرود.
- شلنگ تخته بندازی میکشمت، وحشی... .
- بکش! بکش راحت شم... .
سرم را بلند میکنم و به زمین میکوبم، من خواستار مرگ هستم، من که مقابل دو مرد نامحرم بیتوان افتادهام خواستار مرگ هستم؛ چون از این به بعد زندگی برایم همان مرگ است.
تقلاهای بیاثر، فقط جانم را خسته میکند و از من چیز باقی نمانده؛ جز لاشهای خونین و زجر کشیده که همچون زیر آواره ساختمانی از درد و بلا، گرفتار شدهاست. واقعاً که چه قدر شبیه زلزله زدگان بَّم هستم! در خواب خوش و در خیالهای زیبا، در رویاهای رنگی به زیر آجرهای نفرت و دروغ رفتم. به یک آن تمام دیوارهای زندگی بخش خانهام تبدیل به شکنجه گاه شده و من را خرد میکند.
هق میزنم و آب دهانم را به زحمت پایین میفرستم. در این چند وقتی که به اندازه هزاران سال بر من گذشت احساس میکنم خودم را هم به زحمت میشناسم، گاهی ذهن خسته و ملول از رنجم شک میکند که این زن ناامید و بیاراده که حتی از خدایش هم رو برگردانده مرضیه است؟
انگار ذهنم خیال دور زدن خودم را داشته باشد برایم رویا بافی میکند که "تا سه بشمر و چشمهایت را باز کن میبینی همه چیز ناپدید می شود"؛ اما من هزاران بار چشم بر هم میزنم، هزاران بار خودم را نیشگون میگیرم تا از این توهم رنج آور، از این کابوس ویرانگر بیدار شوم؛ اما نمیشود که نمی شود! دردم میگیرد و این درد واقعیست که به من میفهماند تو بیداری و در بیداری مردهای!
روی زمین کشیده میشوم و همچون کیسه زباله در کنج رها میشوم. انگار عروسک چشم باز باشم فقط تماشا میکنم؛ بلکه سرم پایین برود و چشمانم بسته شود. هر دو لباس هایشان را برداشته و با نگاههای زهرآلود باز بر تنم نیش میزنند، مردمک چشمانم دنبالشان میکند. بدنم از فرط خستگی کرخت شده و بیحال روی زمین دراز کش میشوم. در باز میشود و نگاهم از دیدن عسلی رنگ چشمانش میسوزد. خدایا کاش مرده بودم! من که از دنیایت چیزی نخواستم؛ ولی مرگم را هم نمیدهی؟ تمام دردها و رنجهایم برای ایستادن این قلب بیانصاف کافی نیست که حالا این چنین مقابل پسرم نمایان میشوم؟ بس نیست؟ واقعاً برای منِ نابخرد بس نیست که حالا این چنین حقیرم کردهای؟
قلبم از شدت دردی که داخل سینه دارم، میگیرد و بغضم میشکند. نمیدانم چه طور زجه میزنم، چه طور آه میکشم؛ اما برای درد درونیام کافی نیست. بدن زنانهام تحمل این حجم از درد عظیم را ندارد که اگر بر فرق کوه نازل شود؛ قطعاً از وسط دو نصف خواهد شد.
پرههای بینیام را برای کشیدن اکسیژن بیشتر پَر میدهم؛ بلکه بتوانم بیشتر ناله کنم. چشمانم را از او میگیرم که ایستاده و مات و مبهوت به ناکجا نگاه میکند. اشکهایش در روشنای ظهر میدرخشد؛ اما او با ذهن چهارده سالهاش چه فکری میکند؟ من اگر زنده بمانم باید چه طور در چشمانش خیره شوم و هزار تکه نشوم؟
گلویم سوزش شدیدی میگیرد و بی، اختیار زرد آب بالا میآورم که انتهایش به سرخی میزند و تکههای خون بیرون میریزد، دستها و پاهایم لمس میشود و اختیار تمام بدنم را از دست میدهم، در آخرین توانایی شنواییام فریادهای نیکدادم را میشنوم و با آخرین سوی بیناییام درگیری او با پدرش میبینم که بدنم تهی از همه چیز میشود. اینجا من در سکوت میان هوس و دردنگی به قتل رسیدم و جسمم هنوز بیهوده تقلا میکند؛ کاش قلب لعنتیام خیلی زودتر میفهمید این زندگی خیلی وقت پیش مرده بود و آنقدر برای ادامه دادن به این عشق پوسیده نمیدویدم!
بیاختیار بدنم روی زمین میافتد و به نیکدادم خیره میمانم، پسرک مهربانم که هنوز برای مادرش گریه میکند و مردانگی نداشتهی پدرش را یدک میکشد!
با حس خفگی که به جانم میافتد، گلویم خِرخِر میکند که هر دو نگاهشان سمت من میآید و کاش مرد پست فطرتی که روزی عاشقش بودم، زجر و نفرتی که به من تحمیل کرد را داخل نگاه بیفروغم میدید!
...اینجا پایان من است و نمیخواهم ثانیهای دیگر نفسم بدمد.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
ف.م
1اوه اوه چی شدددد پسرش همه چی رو دیدد پشمامممم
۱۱ ماه پیشبهاره
1هردفعه میگفتم بدتر از این نمیشه یهو بدتر از این شد🙄😂 ولی خب به نظرم اولین رمان اینجاست که از لحاظ معنایی بار داره و اررزش خوندن، قلمتون مانا
۱۱ ماه پیش.....
2واقعا انقدر توصیفش عمیق بود حس کردم ناخن خودم شکست دردم گرفتت..
۱۱ ماه پیشساحل
0واااااییییی پراااااممم برگامممم نویسنده چی کار کردی با مننننن یا خداااا
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا رمضانی
2قلم روان و زیبایی دارید لذت بردم از خوندن همچین اثر گرانبهایی