طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت یک :
سال ۱۳۸۲
راوی اول شخص (از نگاه مرضیه کارکتر داستان)
پاهای لرزانم را روی زمین میکشم، نگاههای هراسانم بیاختیار روی مشاجرهشان میخکوب شده و بدن ناتوانم همچون کودک نوپا روی زمین میخزد. تمام انرژیام را جمع میکنم و به دیوار چنگ میزنم.
از جا بلند میشوم و فقط میدوم؛ با اینکه نفسم سخت بالا میآید و قلبم بیش از این کشش اضطراب را ندارد؛ اما با تمام توان به سمت در میدوم و آن را باز میکنم.
من باید خودم را از این گرداب سوزان رها کنم. میدانم کمی بیشتر در این زندان بمانم روحم خواهد مرد!
پایم را روی پله اول میگذارم که متوجه میشوم چیزی به سر ندارم. موهای تازه رنگ شدهام که به امید دیده شدن در چشمان محسن، مش کرده بودم اطرافم را گرفته و تونیک سبز رنگ کوتاهتر از آن است که در بین مردم ظاهر شوم؛ اما جانم مهم تر است؛ پس بدون نگاه به پشت سر از پله ها پایین میدوم.
تنفر بیش از اندازهام به محسن من را خواهد کشت؛ یعنی او از نیت شوم دوستانش خبر دارد و در اتاق مانده است؟ قلبم میزند؛ اما من زنده نیستم! من در همان اتاق به قتل رسیدهام آن هم به دست همسرم!
دلم در آنی، هزار تکه شده و تمام عشق به زندگی درونم متلاشی گشتهاست.
چیزی نمانده که به در برسم و رها شوم، یکباره دستم کشیده میشود که بیاختیار میایستم و با سیلی محکمی که به صورتم میخورد روی زمین پرت میشوم. مزه خون را در دهانم حس میکنم. سرم را که بلند میکنم همان چشمان مشکی رنگِ وحشی مقابلم قرار دارد.
اسمش را نمیدانم؛ ولی او قطع به یقین انسان نیست! آن یکی کنارش میایستد. میدانم راه فراری ندارم؛ پس همانطور نشسته التماس میکنم.
- توروخدا بذارید برم. چی از جونم میخواین؟
اولین فریادم که بلند میشود؛ لگدی به پهلویم میخورد و نفسم در سینه حبس میشود. دسته موهایم در دست گرفته میشود و فقط دردی که از کشیده شدن روی زمین به تنم اجبار میشود، حس میکنم. زجه میزنم، ناله سر میدهم که جانم، روحم و هرچه دارم را میسوزاند و مذاب میکند.
با صدایی که شبیه کودک خردسالی شده و زجههایم تمام گلو و قفسه سینهام را میسوزاند، التماس میکنم:
- توروخدا ولم کنین. تو رو به هرکسی که میپرستین، من مثل خواهرتونم ولم کنین!
آخرین توانم را روی صدا زدن محسن و همسایههایی که فاصله دوری با ما دارند میگذارم.
فریاد میزنم که آوای نازکم بیشتر شبیه به جیغ میشود.
- کمکم کن. آهای کمکم کنید. توروخدا یکی کمکم کنه!
با لگد دومی که در قفسه سینم مینشیند گنگ میشوم؛ انگار که مرده باشم ساکت میمانم. دستانم لمس شده و چشمانم تار میشود.
- هی چت شد؟
- بهت هزار بار گفتم خفش کن!
- کشتیش میفهمی؟ از حال رفته!
ضربههای آرامی به گونههایم میخورد، دیگر توان تکان دادن انگشتانم را هم ندارم، فقط میخواهم بمیرم... .
با سوزش سر معدهام گوشهایم کر میشود و شروع به سرفه میکنم که با احساس تلخی، روی دستانم قطرات سرخ خون مینشیند. باز روی زمین کشیده میشوم و در نهایت روی شانه فرود میآیم. چشمان تارم در را میبیند که بسته و در آخر قفل میشود. تنها امیدم خاکستر میشود و دیگر رنگ زندگی را نخواهم دید.
اشکهای گرم روی گونههایم فرود میآید، مشتهای بیجانم را روی شانه حیوان درنده فرود میآورم؛ بلکه در آخرین لحظات خوی انسانیاش بیدار شده و دست از جانم بر دارد، تنها فکر و تصویری که مقابل دیدگانم میآیدد "نیکداد و نیایش" هست که بعد از من چه بر سرشان میآید؟ بدون مادر چه خواهند شد؟ نیکدادم، پسرک لجوج و یک دنده که امروز با دلشوره راهی مدرسهاش کردم. نیایش که امروز صبح برای بیرون رفتن با بهنام آنقدر ذوق داشت؛ ولی حالا همه چیز نابود شده! حداقل من نابود شدهام.
روی زمین پرت میشوم و تمام بدنم درد میگیرد، صدای شکستن استخوان دندهام گوشم را پر میکند و سینهام به شدت میسوزد.
با صدای یکی از آنها لای چشمانم را به زحمت باز میکنم به او می دوزم.
- ولش کن...بابا از دستمون شکایت میکنن.
- بدبخت ترسو!
صدای نحس سوت در گوشم میپیچد. دستی روی بازویم قرار میگیرد و من را در جایم مینشاند؛ با لمس خار دستانش روی بدنم هرچه احساس زنانگی و پاکی داشتم از بین میرود. روحم به یغما رفته و جانم را به دندان میکشند، آنچنان آهی میکشم که تا هفت آسمان به گوش خدایی که چند سال است من را نادیده گرفته برسد که همه آدمهای اطرافم را نفرین میکنم، نفرین میکنم که مسبب چنین روزهای سیاه و شومی شدند. هیچ کس دستم را نگرفت؛ ولی همه من را لبه چاه مرگ هل میدهند. درونم را میکشند و بیرونم را برای ضیافت خود رنگ میدهند. من با دلی که شکسته و جراحتهای عمیق دارد؛ بانیان چنین سرنوشت شومی را نفرین میکنم.
دستانم را برای نجات و فرار به هر سمتی میکشم و با آخرین تارهای صوتیام جیغ میزنم؛ بلکه از سایه شوم دو حیلهگر فرار کنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه سجده | نویسنده رمان
خوشحالم همراه رمان شدی امیدوارم دوسش داشته باشی و از خوندنش لذت ببری
۵ ماه پیشنازنین
1به نظرم رمان جالبیه
۱ سال پیشف.م
1شروع جنجالی داشت به نظرم رمان قشنگی هست🌺
۱ سال پیشGOLBARG
3چه قلم قشنگ و عالی داری💫💫💫🥺
۱ سال پیش...
2چقدر جالب شروع شد و چه قلم قشنگی هم داریدد
۱ سال پیشPiiishiii
1یس خیلی خوبه
۱ سال پیشساحل
2یا خدااااا چی شدددد داره چی میشهههه من هنگ کردم همین اول
۱ سال پیشساحل
1ایولللل رمان جدییدددد از اولش معلومه قراره عالی باشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آتوسا
1رمانت منو ترغیب میکنه به خوندن بیشتر گلم