پارت سوم :

سال ۱۳۹۷
۱۴ سال بعد
(راوی دانای کل)
در را آرام می‌بندد و بدون توجه به نگاه‌های هراسان خواهرش روی مبل تک نفره کرمی می‌نشیند. سعی دارد خودش را کنترل کند. نفسش را بیرون داده و سرش را ما بین انگشتان کشیده دستانش قراره می‌دهد، خشمی هر لحظه درونش شعله می‌کشد؛ می‌داند اشتباه خواهرش سهوی بوده؛ اما برایش قابل گذشت نیست. او بیش از حد به جان مادرش وابسته‌است و هیچ کوتاهی را نمی‌تواند گذشت کند.
با صدای لرزان نیایش سر بلند کرده و فقط با چشم دنبالش می‌کند.
- خوابید؟ فشارش اومد پایین؟
اما در نگاه او تنها می‌توان حس عصبانیت را خواند، ابروهای پرپشت و سیاهش درهم رفته و پره بینی‌اش را پَر می‌دهد تا اکسیژن بیشتری راهی ریه‌هایش کند.
نیایش چشمان کشیده‌اش را باریک می‌کند و با حالت ملتمسی می‌گوید:
- گفتم ببخشید! من که نمی‌دونستم حرفام رو گوش میده. به خدا منم حالم بده!
از جمله آخر نیایش، نیشخندی می‌زند و کمرش را صاف می‌کند؛ تیشرت سورمه ای رنگش را از شدت گرما در می‌آورد، از جا بلند می شود و تیشرتش را روی کاناپه پرت می‌کند. از کنار میز تلویزیون رد می‌شود و در شیشه ای تراس را کنار می‌کشد.
با رکابی سیاهش وارد تراس شده و روی صندلی چوبی نشسته و به گلدان‌های کوچک سفید خیره می‌شود؛ سوز سرمای پاییز راه به گُر گرفتن‌هایش ندارد.
حالا که حال مرضیه اش خوب نیست؛ حالا که فشارش روی هجده رفته و دچار حمله عصبی شده ‌است؛ او هم تنش دارد و ترس تمام وجودش را پر کرده است. ترس آنقدر آدرنالین به خونش تزریق کرده که این چنین با این سوز پاییزی، داخل بالکن نشسته و حیاط کوچک را تماشا می‌کند.
- بیا تو... اعصاب منم خورده این کارا رو نکن، بیا سرما میخوری.
اما نیکداد همانطور که به باغچه کوچک خیره است تنها با صدای رگه دار؛ اما آرام می‌گوید:
- اگر کاری نداری برو خونت بچه هات تنها نباشن!
نیایش به در شیشه‌ای تراس تکیه‌زده و از شدت عصبانیت دکمه‌های مانتوی سیاه رنگش را باز می‌کند.
- نیکداد سر چی با من لج می‌کنی؟ من مگه بد مامان رو می‌خوام؟ از کجا باید می‌دونستم که پشت در وایساده همه رو گوش میده؟ به خدا قصدی نداشتم بفهم!
اینبار آرام برمی‌گردد و تنها چشمان کشیده و تیره رنگ خواهرش که زیر نور کم سوی بالکن رگه‌های قهوه‌ای رنگش دیده می‌شوند؛ تماشا می‌کند. با چشمانی که سرخ شده و صورتی که از عصبانیت رگ‌های پیشانی‌اش ورم کرده، می‌گوید:
- هزار بار بهت گفتم! نیایش هزار بار بهت گفتم اسم اون آدم و هرچی که بهش وصل میشه نیار تو این خونه ...تو گوشت رفت؟
از جا بلند می‌شود و سریع سمتش می‌آید که نیایش ترسیده، پا پس می کشد. انگشت اشاره‌اش را سمت اتاق مرضیه گرفته و ادامه می‌دهد:
- اگر تو گوشت رفته بود حال مرضیه اینجوری نمی‌شد.
سرش را پایین انداخته و به معنای تاسف تکان می‌دهد و زیر لبی"نوچ نوچ" می‌کند.
- تو دیدی چه کارایی کردم تا حالش خوب بشه، تا اون افسردگی حادش درمون بشه! چرا همه چی رو خراب می‌کنی؟ انقدر اون آدم برات ارزش داره؟
اینبار بغض نیایش می‌شکند و اشک‌های گرم روی گونه‌های برجسته‌اش می‌چکد؛ بینی کشیده و استخوانی‌اش از شدت بغض چین می‌گیرد و با پشت دست سریع اشک‌هایش را پاک می‌کند، با صدای لرزان و نازک شده به زحمت ادامه می‌دهد:
- به خدا، به هرکی که برات عزیزه من عاشق مامانم، همین الان که اینجا وایسادم زانو هام می‌لرزه، دلم می‌لرزه! منم ترسیدم. می دونم تو اون روزایی که مامان حالش خوب نبود نشد کنارت باشم شرمندم؛ ولی چرا انقدر بد قضاوتم می کنی؟ اون آدمی که هروقت بحثش میشه عصبانی میشی، پدرمونه چرا می‌خوای انکارش کنی؟
نیکداد با دو قدم بلند از بالکن خارج می‌شود و در را پشت سرش می بندد، با پایین‌ترین حالت ممکن می گوید:
- ببینم اون زمانم که بهنام به خاطر یهویی رفتن بابا ولت کرد، بابامون بود؟ اون موقع که مامان صبح تا شبش بیرون، خونه‌های مردم کار می‌کرد بابامون بود؟! مامان جوونیش رو گذاشت پای من و تو اونوقت بابای شما کجا تشریف داشت که اینجوری ازش دفاع می‌کنی؟
هنگام ادا کردن جملات به قدری به خودش فشار می‌آورد که صورتش سرخ شده و رگ های گردنش ورم می‌کند؛ حتی نمی‌ایستد تا جواب نیایش را گوش کند، مستقیم سمت آشپزخانه می‌رود و تا کمر داخل یخچال خم می‌شود.
نیایش آهسته گوشه میز ناهار خوری چوبیِ تیره رنگ می‌ایستد و مانند نیکداد آرام می‌گوید:
- من هیچ وقت ازش دفاع نکردم. مامان برای ما همه کار کرد قبول دارم، کارایی که کرد از سرمم زیاده؛ ولی الان بحث اینا نیست!
به یکباره از داخل یخچال می چرخد و خیره تماشایش می‌کند.
- بحث چیه پس؟
نیایش با ترس آب دهانش را قورت داده و کیف بزرگ سیاهش را از روی شانه‌اش برداشته و ما بین دستانش می‌گیرد.
- نیکداد بابا یه هفته هست که سکته مغزی کرده! هر روز بهت زنگ زدم که فقط بیای و نیم ساعت ببینش اونوقت تو به هر نحوی منو سر دوندی. میگم یه بار فقط بیا ببینش! چیز زیادی ازت میخوام؟
نیکداد مدام سرش را بالا پایین می‌کند که موهای بلند و لَختش روی پیشانی‌اش ریخته و جلوی چشمان کهربایی‌اش را می‌گیرند. از لابه لای تار های سیاهش باز به صورت زاویه دار و کشیده خواهرش نگاه می‌کند، حرص در تک به تک مویرگ های چشمانش می‌جوشد و در نگاه نیایش غل‌غل می‌زند.
موهایش را با دو دست به سمت عقب می‌راند و می‌گوید:
- اره زیاده! همون روز اول که گفتی گفتم نمیام به اونم بگو انقدر واسه من نقش بازی نکنه، از منم سالم‌تره.
نیایش عصبی و کلافه جلو می آید و برگه پزشکی و چند عکس پدرشان را از داخل کیفش بیرون می‌کشد. مقابل او می‌گیرد و با چشمان کشیده و درشتش که سراسر عصبانیت است به چشمان نیکداد که بی خیال با پوزخند تماشایش می کند، خیره می‌شود:
- اینا دروغه؟ نگاش کن!
نیکداد حتی حاضر به نگاه کردن برگه‌ها نیست؛ دوباره داخل یخچال را می‌گردد و آخر با جعبه مخصوص قرص‌های مرضیه به سمت سینک ظرف شویی می‌رود.
نیایش به کابینت‌های زیر پنجره تکیه می‌زند و شالش را روی گردنش می‌اندازد، از شدت هیجان و عصبانیت او هم سرخ شده!
- حالش خوب نیست، به زحمت و هزار عز و ناله اولِ اسمتو آورده. بیا فقط یه بار ببینش...نیکداد حلالش کن!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    3

    قشنگه تا اینجا... نیکداد طفلکی :(((

    ۱ سال پیش
  • اکرم

    1

    رفت چندسال بعد؟ رمان از زبان مرد داستان هست؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️