سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و چهارم :
نفسهام هنوز نامنظم بود. صداها یکییکی تو گوشم میپیچیدن، اما ذهنم انگار یخ زده بود.
همایون هنوز کنارم ایستاده بود، چشمانش پر از خشم و تحقیر بود.
یاور رو بهرویش، با قامتی محکم و نگاهی که از خشم میدرخشید.
هیچکدام عقب نمیرفتن.
نه آن، نه این.
همایون جلو امد و فریاد زد:
_ بس کن دیگه یاور! زنمه! حق نداری دخالت کنی!
یاور مکث کرد، صدای نفسش سنگین ش
لطفا صبر کنید...
