سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و هفتم :
یاور یک قدم آمد جلو، انگار بخواهد فاصله را کم کند، انگار بخواهد بخشی از آشوبم را بگیرد که زمین نخورم.
اما من دیگر زمین نمیخوردم… من آتیش گرفته بودم.
_ نازگل… آروم باش.
صدایش آرام بود، اما من از همان صدا هم خشم گرفتم.
همان آرامشی که همیشه بعد از یک حقیقتِ تلخ میخواست همهچیز را بپوشاند.
مثل انفجار، داد زدم:
_ آروم باشم؟!
صدایم توی سق
لطفا صبر کنید...