سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و ششم :
سکوتِ آرام نه...سکوتِ بعد از طوفان. همانجایی که هنوز آبها گلآلودند و کسی نمیداند کدام موج دوباره بلند میشود.
پاهایم میلرزید. دستهایم یخ کرده بودند. دلم میخواست بنشینم… یا بخوابم… یا ناپدید شوم.
ولی یاور آمد نزدیکم
بیصدا، آرام، اما با همان حضوری که انگار تمام اتاق را میگرفت. نزدیک شد، مثل اینکه از هر قدمی که به من نزدیک میشد، یک تکه از دیوارهای دورم
لطفا صبر کنید...