سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
سرم آرام بالا رفت. نگاهم را کاش نمیدید… چون همان نگاه کافی بود بفهمد من دیگر آن نازگلِ قبل نیستم.
یکدفعه هولش دادم؛
بهقدری محکم که صدای برخوردش با دیوار سنگی راهرو پیچید
با صدایی که دیگر نه آرام بود، نه مهربان، نه خسته…
یک صدای محکم و برآمده از تمام سالهای خوردشدنم:
_گفتم… برو کنار.
_حوصلهت رو ندارم.
یکتا با شوک نگ
لطفا صبر کنید...
