پارت صد و شصت و نهم :


شورانگیز انگار یک‌هو تمام توانِ ایستادنش تمام شده باشد، عقب رفت و آه‌کشان روی مبل نشست.

دامنش را مرتب کرد، اما انگشتانش می‌لرزید؛ لرزشی از جنس گذشته، از حسرت‌های پوسیده‌ای که بالا زده بودند.

سرش را بالا آورد، نگاهش را بین من و یاور پخش کرد… و آن صدای خسته و پیر اما هنوز تکه‌دارش دوباره بلند شد:

_ یوسف… با اینکه عاشق من نبود… با من ازدواج کرد.

یاور نفس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!