سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و نهم :
شورانگیز انگار یکهو تمام توانِ ایستادنش تمام شده باشد، عقب رفت و آهکشان روی مبل نشست.
دامنش را مرتب کرد، اما انگشتانش میلرزید؛ لرزشی از جنس گذشته، از حسرتهای پوسیدهای که بالا زده بودند.
سرش را بالا آورد، نگاهش را بین من و یاور پخش کرد… و آن صدای خسته و پیر اما هنوز تکهدارش دوباره بلند شد:
_ یوسف… با اینکه عاشق من نبود… با من ازدواج کرد.
یاور نفس
لطفا صبر کنید...
