سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و هفتاد و هشتم :
به سمت در رفتم که صدایی لرزان و شکسته پشت سرم پیچید:
_یاور…
یاور… خواهش میکنم… صبر کن… یاور…
یکتا بود.
با شانههای لرزان، صورت خیس، صدایی که از وحشت ترک میخورد.
برگشتم.
فقط یک نگاه به او انداختم
آنقدر سرد و آنقدر خشمگین…که رنگ از صورتش پرید.
یک قدم هم جلو آمد، انگار بخواهد چیزی بگوید؛
اما نگاه من کافی بود که دهانش بیصدا بسته
لطفا صبر کنید...
