پارت صد و هفتاد و هشتم :

به سمت در رفتم که صدایی لرزان و شکسته پشت سرم پیچید:

_یاور…
یاور… خواهش می‌کنم… صبر کن… یاور…

یکتا بود.
با شانه‌های لرزان، صورت خیس، صدایی که از وحشت ترک می‌خورد.

برگشتم.

فقط یک نگاه به او انداختم

آن‌قدر سرد و آن‌قدر خشمگین…که رنگ از صورتش پرید.

یک قدم هم جلو آمد، انگار بخواهد چیزی بگوید؛
اما نگاه من کافی بود که دهانش بی‌صدا بسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!