پارت صد و شصت و یک :


یه لحظه چشم‌هام گرم شد که در اتاق با صدای آهسته‌ای باز شد.

خدمه بود؛ دختر جوانی که همیشه ساکت و سر به زیر بود. با صدای لرزون گفت:


– خانم... خانم نازگل؟ ارباب همایون با پسرشون از شهر برگشتن. فرمودن شما رو صدا کنم... لطفاً تشریف بیارید اندرونی.

یه لحظه قلبم از جا کنده شد.
– برگشتن؟... همین حالا؟

– بله خانم، گفتن فوری.

دست‌هام یخ کرده بود. با نوک ان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!