سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و شصت و یک :
یه لحظه چشمهام گرم شد که در اتاق با صدای آهستهای باز شد.
خدمه بود؛ دختر جوانی که همیشه ساکت و سر به زیر بود. با صدای لرزون گفت:
– خانم... خانم نازگل؟ ارباب همایون با پسرشون از شهر برگشتن. فرمودن شما رو صدا کنم... لطفاً تشریف بیارید اندرونی.
یه لحظه قلبم از جا کنده شد.
– برگشتن؟... همین حالا؟
– بله خانم، گفتن فوری.
دستهام یخ کرده بود. با نوک ان
لطفا صبر کنید...
