پارت صد و بیست و هشتم :

راوی
باد ملایمی از پنجره‌ی نیمه‌باز پرده‌ی حریر را به رقص آورده بود. اتاق بزرگ عمارت هنوز بوی شب‌نشینی و عطر شمع داشت. ملودی آرامی از صفحه‌ی گردِ گرامافون می‌چرخید و با تنهایی سقفِ بلند، نجوا می‌کرد.
یاور، با پیراهن نیمه‌باز و موهای کمی آشفته، در سکوتی عمیق به سقف خیره بود. دست‌هایش زیر سر، و نگاهش بی‌قرار بود. انگار هنوز در میان برقِ نگاه نازگل، جایی در گذشته‌ی نزدیک، جا م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سامانتا

    1

    معلومه که همایون از جریان عاشقی خبر داره

    ۵ ماه پیش
کپی شد!