سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و پنجم :
یاور...آنجا ایستاده بود. بلند، استوار و خاموش. ....
همانطور که همیشه در ذهنم میدیدمش. اما اینبار چیزی فرق داشت. دستی که روزی در آرزوهایم به من تعلق داشت، حالا در دست دیگری آرام گرفته بود.
یکتا....لبخندی ظریف، مهمان لبهایش بود؛ از همان لبخندهایی که آدم را به اشتباه میاندازد.
اما چشمهایش... نه، چشمهایش هیچ نسبتی با آن لبخند نداشتند. بیحسیِ تلخی در نگاهش موج میزد، شبیه
لطفا صبر کنید...
