سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و نهم :
لبهایم را روی هم فشار دادم، میخواستم بیاعتنا از پلهها بالا بروم، اما صدای قدمهایش آمد… محکم و آهسته. و قبل از اینکه بتوانم خودم را جمع کنم، خودش را جلوی راهم انداخت.
چشمهایش تیرهتر از همیشه بود، از چیزی که پشتشان شعله میکشید.
– فکر کردی نمیفهمم؟ از اینکه بهت رو دادم سوءاستفاده میکنی؟ یا فکر کردی اینجا آزاده، هر کی رو خواستی واسه دل خودت نگه میداری؟
نفسم لر
لطفا صبر کنید...
