سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و بیست و چهارم :
ر باز موند، و سوسن، با تمام غرورش، بیرون رفت.
سکوتی کوتاه مثل ابر پیش از طوفان روی سرم سنگینی میکرد. صدای در هنوز توی گوشم زنگ میزد؛ انگار دنیا در آستانهی تغییری بزرگ، نفسش را حبس کرده بود.
صدای همایون از کنار در آمد:
– سوسن زیاد چرند میگه... نمیدونه این دل، چهطور گلوش پیش دختر شما گیر کرده، مهربس خانم...
از لحنش بوی خواهش نمیامد. بیشتر شبیه آدمی بود که برای تصاحب چی

لطفا صبر کنید...

مصی
0این رمان تکمیله یا در حال نگارش؟ اگه فایل پی دی اف داره لطفا یه ایدی بزارید