سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و ششم :
انگار اینبار فهمید جایی برای پیچاندن نیست. مکث کرد، انگشتش را روی لبهی صندلی کشید و با صدای آرامی که هنوز لرزش توش بود گفت:
– همهچی رو گفتن... همیشه آسون نیست، یاور.
– آسون نبودنش مشکل منه، نگفتنش مشکل تو.
راوی
سایههای صبحگاهی هنوز از لابهلای پنجرههای بلند و پردههای ضخیم عمارت عقب نکشیده بودند که سنگینی سکوتش بر همه جا پهن بود.
بوی کهنهی چوب صیقلخورده با ر
لطفا صبر کنید...
