پارت صد و سی و هشتم :

– میومدی عمارت… همون جایی که بودی. نه اینکه الان… زوری…
چشمانم تنگ شد.
– زوری؟ چه زوری؟ من همایون رو… خیلی هم دوست دارم. این خیال‌بافی‌ها رو بذارید کنار.
لحظه‌ای نگاهش در صورتم گره خورد، بعد آهی کوتاه کشید و با صدایی که سردی‌اش تیغ داشت گفت:
– خیلی خب… حالا که این‌طوره پس من اشتباه فکر می‌کردم. خوشحالم… که از زندگیت راضی هستی.
هیچ نگفتم. نه تأیید، نه تکذیب. فقط یک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!