پی یار به قلم الهام فتحی
پارت سی و دوم :
-آره اتابک صدیق. گفتم بهت برادر افراست، نگفتم؟
سرش چند باری تکان خورد.
این پا و آن پا کرد و بعد چند دور به صورتش دست کشید.
می خواست زوری بخندد، بلد نبود.
-خوبی عباس؟
یک لرز ناگهانی میان تنم رد شد.
شبیه رعد و برقی که بی محابا به آسمان می زند.
قلبم رعشه گرفت.
اینکه فکری پیش خودش نکند خدا!
حالتم از چشم هایش دور نماند.
-آره.. آره.. تو سردت شد عزیزم؟
فوری
لطفا صبر کنید...
