پارت سی و دوم :


-آره اتابک صدیق. گفتم بهت برادر افراست، نگفتم؟
سرش چند باری تکان خورد.
این پا و آن پا کرد و بعد چند دور به صورتش دست کشید.
می خواست زوری بخندد، بلد نبود.
-خوبی عباس؟
یک لرز ناگهانی میان تنم رد شد.
شبیه رعد و برقی که بی محابا به آسمان می زند.
قلبم رعشه گرفت.
اینکه فکری پیش خودش نکند خدا!
حالتم از چشم هایش دور نماند.
-آره.. آره.. تو سردت شد عزیزم؟
فوری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️