پی یار به قلم الهام فتحی
پارت بیست و ششم :
فریال..
از اینکه اینجا را برگزیده بودم حس خوبی داشتم.
یک کافه ی کوچک در یکی از فرعی های کم تردد که مشتری هایش معمولا خودی بودند و آشنا.
یکبار قبلا با افرا آمده بودیم.
او خوشش نیامد و من شدم مشتری پر و پا قرصش.
هر وقت حس غریب و مظلومم سر بر می آورد، یکراست خودم را می رساندم اینجا و با عطر و بوی قهوه ی بی نظیرش بغض روی بغض می بلعیدم.
طبیعی بود تا عمه آرام پیشنهاد یک خل
لطفا صبر کنید...
