پی یار به قلم الهام فتحی
پارت چهل :
لب و لوچه ی آویزانش را کسی باید جمع می کرد.
موهای دور صورتش را کنار زد و با حرص پا به زمین کوفت.
-یکی از دوستای دوستِ مهسا میشه. عصبی بودم که چرا آدرس خونمون و بهش داده، رفتم که دمار از روزگارش در بیارم.
چقدر کنترل کردن خودم سخت بود.
نفسم را آزاد کردم و دست به چانه چسباندم.
-یعنی مهسا خانم شما دوست پسر داره و از سر دلسوزی می خواد دست تو رو هم بند کنه که یه وقت تنها نمونی،
لطفا صبر کنید...
