پارت چهل :


لب و لوچه ی آویزانش را کسی باید جمع می کرد.
موهای دور صورتش را کنار زد و با حرص پا به زمین کوفت.
-یکی از دوستای دوستِ مهسا میشه. عصبی بودم که چرا آدرس خونمون و بهش داده، رفتم که دمار از روزگارش در بیارم.
چقدر کنترل کردن خودم سخت بود.
نفسم را آزاد کردم و دست به چانه چسباندم.
-یعنی مهسا خانم شما دوست پسر داره و از سر دلسوزی می خواد دست تو رو هم بند کنه که یه وقت تنها نمونی،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️