پی یار به قلم الهام فتحی
پارت بیست و سوم :
راست می گفت.
برای او نبود.
برای هیچ کس نبود.
آدم ها به وقت مصیبت های بقیه فیلسوف می شدند.
برای بدبختی های دیگران راه کار می چیدند و اگر خودشان به همان رویه مبتلا می شدند،زمین و آسمان را به هم گره می زدند.
آنقدر لگد به لولای پوسیده و خراب در زدم، تا باز شد.
اینبار توپی درون قفل هم پیش پایم افتاد که با یک شوت پرتابش کردم به جایی که نباید.
از ته دل قهقهه زدم.
انگار ز
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
