پارت بیست و یک :

دیالوگ ها به شوخی بود.
کل کل های رایج بین بابا و دایی امیر.
در عین اینکه جان برای هم فدا می کردند، اما شده بود که با بردوزل روی هم رد هم شده بودند.
من هم که حسابی وسط تکه پرانی هایشان مستفیض می شدم.
شبیه یک توپ تنیس هر کسی به سمتی شوتم می کرد.
با خنده اشان خندیدم،اما نه تا وقتی که فرانک دلخور از جا بلند شد و از خانه بیرون رفت.
-هاکان جان بارها گفتم فرانک دختر حساسیه.باهاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️