پی یار به قلم الهام فتحی
پارت بیست و یک :
دیالوگ ها به شوخی بود.
کل کل های رایج بین بابا و دایی امیر.
در عین اینکه جان برای هم فدا می کردند، اما شده بود که با بردوزل روی هم رد هم شده بودند.
من هم که حسابی وسط تکه پرانی هایشان مستفیض می شدم.
شبیه یک توپ تنیس هر کسی به سمتی شوتم می کرد.
با خنده اشان خندیدم،اما نه تا وقتی که فرانک دلخور از جا بلند شد و از خانه بیرون رفت.
-هاکان جان بارها گفتم فرانک دختر حساسیه.باهاØ
لطفا صبر کنید...
