پی یار به قلم الهام فتحی
پارت بیست و چهارم :
استخوانم خرد شده به نظر می رسید و حس کسی را هر چند با زحمت و رنج ولی چند باری پلک زدم.
روی تختم درازکش بودم و مسیر چشم ها می رسید به سقف.
مغزم داشت رِسیت می شد.
نمی دانم چند ساعت از فاجعه ی از سر گذرانده ام رفته بود؛ فقط داشتم به خاطر می آوردم که چقدر فریاد کشیده و تک تک لوازم های دم دستم را شکسته بودم.
آخرین صحنه خانه ای پر از خرده ریزه های شکستنی بود و منی که نزدیک شومینه ا
لطفا صبر کنید...
