پارت بیست و چهارم :


استخوانم خرد شده به نظر می رسید و حس کسی را هر چند با زحمت و رنج ولی چند باری پلک زدم.
روی تختم درازکش بودم و مسیر چشم ها می رسید به سقف.
مغزم داشت رِسیت می شد.
نمی دانم چند ساعت از فاجعه ی از سر گذرانده ام رفته بود؛ فقط داشتم به خاطر می آوردم که چقدر فریاد کشیده و تک تک لوازم های دم دستم را شکسته بودم.
آخرین صحنه خانه ای پر از خرده ریزه های شکستنی بود و منی که نزدیک شومینه ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️