پی یار به قلم الهام فتحی
پارت سی و سوم :
کمی پا روی گاز نشاندم و سپر به سپر ماشین سیاه رنگ توقف کردم.
بوق نسبتا کشیده ای که زدم، فرانک را متوجهم کرد.
چیز دیگری به آن فرد ناشناس پراند و بعد با سرعت خودش را به من رساند.
-سلام...
جوری در را کوبید و روی صندلی خودش را پرت کرد که حرصی خنده ام گرفت.
-الان دقیقا با کی مشکل داری؟ با اون ماشین جلویی؟ یا در ماشین من؟
-عباس فعلا راه بیفت. حوصله ندارم.
خانم به جای توØ
لطفا صبر کنید...
