پی یار به قلم الهام فتحی
پارت بیست و هفتم :
سر پایین دادم و آب سفت شده ی دهانم را به سختی فرو دادم.
-نمی دونم!
-تا کی می خوای خودت و اذیت کنی فریال؟ عباس اونقدر گرفتاره، اونقدر خودش و درگیر همه چی کرده که فکرش به چیزی نمیره. از طرفی شایدم خیال می کنه...
با دردی که خودش را به قلبم رسانده بود، کلامش را بریدم.
-اگه اونقدر فکرش درگیره که من جایی تو برنامه هاش ندارم، چرا باید اقرار کنم؟
اشک نیشتر زد.
شبیه تیغ

لطفا صبر کنید...

هناسه
1عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشگل ها