پارت بیست و هفتم :



سر پایین دادم و آب سفت شده ی دهانم را به سختی فرو دادم.
-نمی دونم!
-تا کی می خوای خودت و اذیت کنی فریال؟ عباس اونقدر گرفتاره، اونقدر خودش و درگیر همه چی کرده که فکرش به چیزی نمیره. از طرفی شایدم خیال می کنه...
با دردی که خودش را به قلبم رسانده بود، کلامش را بریدم.
-اگه اونقدر فکرش درگیره که من جایی تو برنامه هاش ندارم، چرا باید اقرار کنم؟
اشک نیشتر زد.
شبیه تیغ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هناسه

    1

    عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشگل ها

    ۱۰ ماه پیش
  • الهام فتحی | نویسنده رمان

    دقیقا...👌🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️