پی یار به قلم الهام فتحی
پارت سی و هشتم :
-حالا که عباس زحمت کشیده، نمیشه از خیر چایی گذشت. بشین وحید جان تا ده دقیقه ی دیگه همه رفتیم.
دایی احسان خودش با خنده روی زمین نشست و بقیه را هم از مبل پایین کشید.
سینی را گذاشتم وسط و کنار دست بابا نشستم.
دلنشین دست دور شانه ام انداخت.
-راستی تا جمعید، یادآوری کنم امسال برای عباسم می خوام تولد سنگین بگیرم. از حالا حواستون به تاریخ باشه. شب سال نو همتون باید اینجا باشید.
لطفا صبر کنید...
