پارت سی و هشتم :


-حالا که عباس زحمت کشیده، نمیشه از خیر چایی گذشت. بشین وحید جان تا ده دقیقه ی دیگه همه رفتیم.
دایی احسان خودش با خنده روی زمین نشست و بقیه را هم از مبل پایین کشید.
سینی را گذاشتم وسط و کنار دست بابا نشستم.
دلنشین دست دور شانه ام انداخت.
-راستی تا جمعید، یادآوری کنم امسال برای عباسم می خوام تولد سنگین بگیرم. از حالا حواستون به تاریخ باشه. شب سال نو همتون باید اینجا باشید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️