پارت بیست و نهم :

هومن امتناعم را نادیده گرفت. از خشم لحظات قبل فاصله گرفته و نادم بود. می‌کوشید با کمک کردن اشتباهش را جبران کند:
_ ببخش، عزیزم! یه لحظه قاتی کردم! نمی‌خواستم بهت صدمه بزنم! بذار ببینم دستت رو، قربونت برم!
حال مضحک و مزخرفی داشتم. شدیداً از او رنجیده بودم، بااین‌حال نمیتوانستم به قهرم ادامه بدهم. اجازه دادم دست‌هایش را گرد تنم بپیچد، سرم را ببوسد و نوازشم کند. از رنج و آزار او به Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اصلا نمی توان فهمید کدومشون راست میگن یا دروغ🤔🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😈😈

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    این دمنوشاش هم مشکوک،خبر داره چون قبلا همدست بودن،حالا رقیب🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    هر چیز کوچک و سطحی در این داستان پشتش یه معماست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️