پارت بیست و هفتم :

نزدیک به ظهر، یک مرد جوان با دفتر و دَستَکَش در سالن پایین روی مبل مقابلم نشسته بود. کت و شلوار دودی‌اش، اصلاً در تن لاغرمردنی و درازش زیبا نمی‌نمود. از حرکت چشمانش نیز خوشم نمی‌آمد. نگاهی حریص داشت و مدام اطرافش را می‌نگریست. انگار که برای محک زدن خانه و لوازم و خرید آمده باشد، نه وکالت. لرزش موبایل در جیبم، حواسم را از او پرت کرد. هومن بود. بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. صدایم را صاف کرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهتاب

    0

    خیلی خوشحالم که رمانتو میخونم و از قلمت لذت میبرم

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما😘

    ۹ ماه پیش
  • م.ر

    0

    پیگیر ادامه😌😌داستان

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍😍

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    با این وکالت فکر کنم تکلیفش با هردوشون تقریبا مشخص بشه 🤔 🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    تا حدودی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️