خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و هفتم :
نزدیک به ظهر، یک مرد جوان با دفتر و دَستَکَش در سالن پایین روی مبل مقابلم نشسته بود. کت و شلوار دودیاش، اصلاً در تن لاغرمردنی و درازش زیبا نمینمود. از حرکت چشمانش نیز خوشم نمیآمد. نگاهی حریص داشت و مدام اطرافش را مینگریست. انگار که برای محک زدن خانه و لوازم و خرید آمده باشد، نه وکالت. لرزش موبایل در جیبم، حواسم را از او پرت کرد. هومن بود. بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. صدایم را صاف کرØ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مهتاب
0خیلی خوشحالم که رمانتو میخونم و از قلمت لذت میبرم