خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و هشتم :
در آشپزخانه، پشت میز نشسته بود و چای مینوشید. لیوان را داخل سینک گذاشتم و مقابلش نشستم. چشمانش را باریک کرد و منتظر شنیدن ماند.
_ امروز منیره رو دیدم.
فنجان را به لبانش نزدیک کرد:
_ میدونستم میری منتکشی شازده!
خودم را به مالیدن زانویم مشغول کردم و بیاعتنا به ریشخندش پرسیدم:
_ چرا به تماسش جواب ندادی؟
_ که لابد بیان تاریخ عقد و عروسی رو تعیین کنن!
_ با اون وکالت، Ø

لطفا صبر کنید...

م
0حالا که بهش بدبین شده همه چیزش نفرت انگیزه،قبلا اسطوره استقامت بود 🤔🙏🏼