پارت بیست و ششم :

آن شب یکی از شب‌های آرام و بی‌تَنش ماه‌های اخیر بود. شب‌هایی که تعدادش به انگشتان دست نمی‌رسید و آن را مرهون لطف آذر بودم. قاشق و چنگال را در بشقاب خالی گذاشتم:
_ دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود.
_ نوش جونت.
_ واسه وکالت میریم دفترخونه یا کسی رو سراغ داری بیاری خونه؟
_ حالا عجله‌ای نیست.
_ اتفاقاً نیازه. اگه قراره شرکت با وارد کردن داروی جدید جون بگیره، بهتر زودتر دست به ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    من به دمنوشهای شبانه مشکوکم. و حس میکنم قرصها هم عوض شدن یا با اون دمنوش ها تداخل معنادار دارند.

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون که نظر می‌ذاری عزیزم❤

    ۱۰ ماه پیش
  • م.ر

    0

    هومن واذر اصلا معلوم نیست چه شونه😒😒

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اینم معمای داستانه. صبور باشید، به علتش پی می برین.❤

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    چقدررفتارشون معماست،چرابجای کم کردن دارو دوتا کپسول میخوره،چرا داروها برعکس عمل می کنن،چرا آذر با تمام حرفایی که مثلا میخواد قوی باشه داره همه چیزو ازش می گیره وخونه نشینش می کنه،چرا هومن حسابارو دستش میده که در جریان کار قرار بگیره در حالیکه هیچ اصراری نداره خودش ریاست رو بعهده بگیره 🤔😯🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    جواب سوالاتتون همه در داستانه. اجازه بدید در روند داستان بهش برسیم.❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️