پارت چهل :

همچنان ساکت بودم. احساس التهاب و خفگی داشتم. شالم را از گردنم فاصله دادم. سکوتم هومن را به حرف آورد:
_ عزیزم!
این یعنی " جرأت داشته باش و تمام حقیقت را در مورد مشکلت بگو. " دکتر اشاره به پارچ و لیوان روی میز مقابلمان کرد:
_ براش آب بریز.
لیوان را از هومن گرفتم و به سختی یک جرعه نوشیدم. بانگرانی پرسید:
_ خوبی؟
سرم را به تأیید جنباندم. انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود که مانع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اصلا معلوم نیست کدومشون راست میگن🤔🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️