خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت چهل :
همچنان ساکت بودم. احساس التهاب و خفگی داشتم. شالم را از گردنم فاصله دادم. سکوتم هومن را به حرف آورد:
_ عزیزم!
این یعنی " جرأت داشته باش و تمام حقیقت را در مورد مشکلت بگو. " دکتر اشاره به پارچ و لیوان روی میز مقابلمان کرد:
_ براش آب بریز.
لیوان را از هومن گرفتم و به سختی یک جرعه نوشیدم. بانگرانی پرسید:
_ خوبی؟
سرم را به تأیید جنباندم. انگار چیزی در گلویم گیر کرده بود که مانع
لطفا صبر کنید...

م.ر
0اصلا معلوم نیست کدومشون راست میگن🤔🤔