خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و یک :
مسافت زیادی را پیاده طی کردم. ساق پا و کمرم بهخاطر پاشنهی بلند کفشم، دردناک گشته بود. چند بار در پیادهرو تنه خوردم. باخستگی از میان ازدحام عابرین گذشتم. ابرهای خاکستری تیرهتر از پیش مینمودند. نسیم خنکی که میوزید، بوی باران میداد. همگام با حرکت تند ابرهای آسمان، حرکت مردم نیز تند شده بود. گویی همگی قصد داشتند پیش از بارش باران به مقصد برسند. کنار خیابان ایستادم و چندبار دست برا

لطفا صبر کنید...

م
0عجب روز پرمخاطره ای گذروند،نامرد حداقل کیف پول رو برنمی داشت🥺😠