پارت بیست و یک :

مسافت زیادی را پیاده طی کردم. ساق پا و کمرم به‌خاطر پاشنه‌ی بلند کفشم، دردناک گشته بود. چند بار در پیاده‌رو تنه خوردم. باخستگی از میان ازدحام عابرین گذشتم. ابرهای خاکستری تیره‌تر از پیش می‌نمودند. نسیم خنکی که می‌وزید، بوی باران می‌داد. همگام با حرکت تند ابرهای آسمان، حرکت مردم نیز تند شده بود. گویی همگی قصد داشتند پیش از بارش باران به مقصد برسند. کنار خیابان ایستادم و چندبار دست برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    عجب روز پرمخاطره ای گذروند،نامرد حداقل کیف پول رو برنمی داشت🥺😠

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید واقعا برداشت یا نه.

    ۱ سال پیش
کپی شد!