پارت بیست و سوم :

_ ببخشید خانم!
از آینه به راننده نگاه کردم.
_ فضولی نباشه؛ چهره‌تون خیلی به نظرم آشنا میاد. این مسیرم که میرسه به آرامگاه.
وقتی سکوت و خیرگی ام را دید، چشمان تیره‌اش را به جاده دوخت و ادامه داد:
_ اهل این روستام. هرکی میاد و میره رو می‌شناسم. اینجا دوست و فامیل دارین؟
درحالی که نگاهم از پنجه‌کلاغی کنار چشمانش به موهای سفید شقیقه‌اش می‌رفت و برمی‌گشت، ترجیح دادم سکوتم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    وا یه دفعه چی شد😔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😞😞

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️