خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست و سوم :
_ ببخشید خانم!
از آینه به راننده نگاه کردم.
_ فضولی نباشه؛ چهرهتون خیلی به نظرم آشنا میاد. این مسیرم که میرسه به آرامگاه.
وقتی سکوت و خیرگی ام را دید، چشمان تیرهاش را به جاده دوخت و ادامه داد:
_ اهل این روستام. هرکی میاد و میره رو میشناسم. اینجا دوست و فامیل دارین؟
درحالی که نگاهم از پنجهکلاغی کنار چشمانش به موهای سفید شقیقهاش میرفت و برمیگشت، ترجیح دادم سکوتم

لطفا صبر کنید...

م.ر
0وا یه دفعه چی شد😔