پارت سی و یک :

آن را برداشتم و باانزجار در کاسه‌ی روشویی انداختم، بعد دست و پایم را شستم و به آشپزخانه رفتم. بساط مختصر صبحانه‌ی روی میز مرا متوجه سرگیجه و افت قندم کرد. بی‌اهمیت به حالم، یک کیسه‌ی زباله‌ی مشکی برداشتم و به اتاق برگشتم. لب‌هایم را محکم روی هم فشردم و با نوک انگشتانم، تن سنگین حنا را برداشتم و درحالی‌که عق می‌زدم او را در کیسه‌ی زباله نهادم. کیسه را داخل وان گذاشتم و برای آوردن مواØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    همه کارای آذر مشکوکه 🤔 🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉😉

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    خب هیچکس تحمل کنایه شنیدن نداره دو معمای بزرگ هستند😉

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    👍👍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️