پارت بیست و پنجم :

از رفتارش رنجیدم. یقین داشتم که جدی نبودن پیشنهادم را فهمیده است. تلخ و گزنده گفت:
_ فرار کار آدم بزدله!
حرصم را با کنایه‌اش برانگیخت:
_ پس تو خماری سازش آذر بمون، آدم شجاع! تا وقتی اون راضی نشه، باهات زیر یه سقف نمیام!
سوک لبش کشیده شد و بااطمینان گفت:
_ مجبوره رضایت بده.
_ چرا؟
نگاهش روی صورتم چرخید و مرموزانه گفت:
_ به نفعشه که قبول کنه، وگرنه ناچارم دست به کارÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نه آذر و نه هومن رفتارشون طبیعی نیست،احساس می کنم سر بدست آوردن افرا رقابت دارن 🤔🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت عزیزم❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️