پارت سی و چهارم :

سیّد کنار قبر نشسته بود و قرآن می‌خواند. پیراهن سفیدش در پس‌زمینه‌ی سبز اطرافش جلوه‌ای زیبا و روحانی داشت. روی طاقچه یک قرآن دیگر قرار داشت. خیلی بزرگ و قدیمی بود. جلد یشمی‌اش را گشودم و چند تراول زیر آن نهادم، بعد رایحه‌ی چوب حاکم بر فضا را عمیق بوییدم و لاجرم از آنجا دل کندم.
هوا مطبوع و خنک بود. قطره‌های باران، روی تن سبز علف‌ها زیر نور می‌درخشیدند و ترکیب آن با بوی خاک و گیاها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    عجب بدبختیه افرا مشکلش یکی دوتا نیست،اینم حالا که نمی خواد ببیندش زودترم اومده😔🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آره والا😫

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!