خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سی و چهارم :
سیّد کنار قبر نشسته بود و قرآن میخواند. پیراهن سفیدش در پسزمینهی سبز اطرافش جلوهای زیبا و روحانی داشت. روی طاقچه یک قرآن دیگر قرار داشت. خیلی بزرگ و قدیمی بود. جلد یشمیاش را گشودم و چند تراول زیر آن نهادم، بعد رایحهی چوب حاکم بر فضا را عمیق بوییدم و لاجرم از آنجا دل کندم.
هوا مطبوع و خنک بود. قطرههای باران، روی تن سبز علفها زیر نور میدرخشیدند و ترکیب آن با بوی خاک و گیاها

لطفا صبر کنید...

م
0عجب بدبختیه افرا مشکلش یکی دوتا نیست،اینم حالا که نمی خواد ببیندش زودترم اومده😔🙏