پارت سی و چهارم :

سیّد کنار قبر نشسته بود و قرآن می‌خواند. پیراهن سفیدش در پس‌زمینه‌ی سبز اطرافش جلوه‌ای زیبا و روحانی داشت. روی طاقچه یک قرآن دیگر قرار داشت. خیلی بزرگ و قدیمی بود. جلد یشمی‌اش را گشودم و چند تراول زیر آن نهادم، بعد رایحه‌ی چوب حاکم بر فضا را عمیق بوییدم و لاجرم از آنجا دل کندم.
هوا مطبوع و خنک بود. قطره‌های باران، روی تن سبز علف‌ها زیر نور می‌درخشیدند و ترکیب آن با بوی خاک و گیاهاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    عجب بدبختیه افرا مشکلش یکی دوتا نیست،اینم حالا که نمی خواد ببیندش زودترم اومده😔🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آره والا😫

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️