پارت صد و سی و سوم :

بهار بی‌اراده بغض کرده بود. دلش برای این پسرک تنها می‌سوخت. سهیل تمام عمرش تنها بود و عذاب کشید. بغضش را به زحمت با آب دهانش فرو داد و گفت:
_ یعنی از سروش‌ دلگیر نیستی؟
سهیل کمی به عقب خم شد و دست‌هایش را از پشت سر تکیه‌گاه کرد. نیم نگاهی به صورت بهار انداخت و این بار سرش را بالا گرفت و خیره به خود ماه جواب داد:
_ راستش از سروش حتی بیشتر از پدرم دلگیر بودم. عصبانی بودم. اون تو رو ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    این پارت اکلیل صورتی خالصصصصصص بود,♡♡♡♡♡♡

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خالللصصصص 😍😁

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!