نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و سی و سوم :
بهار بیاراده بغض کرده بود. دلش برای این پسرک تنها میسوخت. سهیل تمام عمرش تنها بود و عذاب کشید. بغضش را به زحمت با آب دهانش فرو داد و گفت:
_ یعنی از سروش دلگیر نیستی؟
سهیل کمی به عقب خم شد و دستهایش را از پشت سر تکیهگاه کرد. نیم نگاهی به صورت بهار انداخت و این بار سرش را بالا گرفت و خیره به خود ماه جواب داد:
_ راستش از سروش حتی بیشتر از پدرم دلگیر بودم. عصبانی بودم. اون تو رو ا

لطفا صبر کنید...

شکوه
0این پارت اکلیل صورتی خالصصصصصص بود,♡♡♡♡♡♡