پارت صد و سی و سوم :

بهار بی‌اراده بغض کرده بود. دلش برای این پسرک تنها می‌سوخت. سهیل تمام عمرش تنها بود و عذاب کشید. بغضش را به زحمت با آب دهانش فرو داد و گفت:
_ یعنی از سروش‌ دلگیر نیستی؟
سهیل کمی به عقب خم شد و دست‌هایش را از پشت سر تکیه‌گاه کرد. نیم نگاهی به صورت بهار انداخت و این بار سرش را بالا گرفت و خیره به خود ماه جواب داد:
_ راستش از سروش حتی بیشتر از پدرم دلگیر بودم. عصبانی بودم. اون تو رو ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شکوه

    0

    این پارت اکلیل صورتی خالصصصصصص بود,♡♡♡♡♡♡

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خالللصصصص 😍😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️