پارت صد و بیست و ششم :

آخرین کتاب بیرون مانده از قفسه را هم سر جایش برگرداند و رو به سهیل که من‌من کنان کنارش ایستاده و انگار حرفی داشت که برای گفتنش مردد بود، گفت:
_ چی می‌خوای بگی که هی دهن باز می‌کنی اما پشیمون میشی؟
سهیل مث پسربچه‌ای خراب‌کار دست پشت سرش گذاشت و با لبخند و لحن بانمکی گفت:
_ معلومه؟
بهار با لبخند به طرف میزش رفت و جواب داد:
_ تو این یه سال این‌قدری شناختمت که بفهمم یه حرفی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!