نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و بیست و ششم :
آخرین کتاب بیرون مانده از قفسه را هم سر جایش برگرداند و رو به سهیل که منمن کنان کنارش ایستاده و انگار حرفی داشت که برای گفتنش مردد بود، گفت:
_ چی میخوای بگی که هی دهن باز میکنی اما پشیمون میشی؟
سهیل مث پسربچهای خرابکار دست پشت سرش گذاشت و با لبخند و لحن بانمکی گفت:
_ معلومه؟
بهار با لبخند به طرف میزش رفت و جواب داد:
_ تو این یه سال اینقدری شناختمت که بفهمم یه حرفی
لطفا صبر کنید...
