نرماندی به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و بیست و چهارم :
سهیل باقی حرفهای مرد را انگار از فاصلهای دور میشنید و مفهومشان را درک نمیکرد. تمام حواسش مانده بود پیش همان جملهی اول او. پس اشتباه نکرده بود. پس سروش این چند روز اینجا میآمده.
بیتوجه به سوال مرد، به طرفش چرخید و عجولانه پرسید:
_ وقتی اومد کسی هم همراهش بود؟
مرد ثانیهای به صورت سهیل خیره ماند و اندکی طول کشید تا متوجه منظور سوالش شود. بعد هم سری بالا انداخت و با لح
لطفا صبر کنید...
